خرید بک لینک
بعداز مدت ها اومدم اینجا هنوز وفادار اینجام جاییه که خوده خودمم روزگارم خیلی عجیب شده ولی حسای خوبی دارم بهش دوس ندارم به روزای بدم فکر بکنم همین که خدا هوامو داره می ارزه به تموم دنیا بهم فهموند به وفای آدماش اعتباری نیست فهموند که فقط وفقط به خودم اتکا داشته باشم بدی دیدم بد نکنم.چون قرار نیست مثه بقیه باشم قراره خودم باشم پ.ن:امروز زادروز سهیل بچه داداشمه 6سالش پر شد چقدر زود عمر میگذره وقتی اومدش من یه پشت کنکوری بودم علان کنکور برام یه خاطره شده روزای خوب روزای بد آدمای خوب آدمای بد همشون میشن خاطره ودرس عبرت میام مینویسم چون نوشتنو دوس دارم عمو جون زادروزت خجسته آرزو مند آرزوهات

برچسب: امیر,نوشت, نویسنده: یوسف کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 4:36

خدایا من مومنم به انکه هر که دلش هوایی تو شود تو هوایش را داری..................................................چه تلخ است با بغض بنویسی با خنده بخوانند..................................................دنیا را بد ساختندکسی را که دوست داری دوستت نداردکسی که تورا دوست دارد تو دوستش نداریو در حالی که هر دو همدیگر رو دوست داریدبه رسم وآیین زندگانی به هم نمیرسید و این رنج استزندگی یعنی این...................................................تقدیم به همه ی آنها کهدوستشان داشتمو نفهمیدندتقدیم به همه ی آنها کهدوستم داشتندو نفهمیدم.................................................نظرات تبلیغاتی=حذف.......

برچسب: غروب,جمعه, نویسنده: یوسف کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 4:36

یهوو نوشت نصفه شب پاییز تو تخت خواب جایی که اسمش تخت خوابه ولی من بهش میگم گورستان تاریخ تووی تاریکی مینویسم با چشمای تار مینویسم چون نوشتنو دوس دارم با یه مشت حرف نزده دوستت دارمای نگفته احساسای از دست رفته،احساسای مرده ولی از عقل مردن و احساسش زندس چقد شبا دوس دارم این صفحه جلوم باشه و من بنویسم حیف که ... امان از غروررررر ولی حیفه غروورررره دوسش دارم چون خیلی چیزارو بخاطرش از دست دادم حیفه اینم ازدست بدم باید واسه داشته ها جنگید حتی اگه دیگه چیزه مهمی نیس سخته کنار اومدن باهاش ولی باس بشه ای بابا . . . روزگار غریبیست نازنین . . . اندر احوالات منه دیوانه

برچسب: دیوونه,اومد, نویسنده: یوسف کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 4:36

امیر نوشت: نیمه شب افکار نافرجام نمیذارن بخوابی به یه مشت آدم فکر میکنی که حالا نیستن گند میزنن به حال خوبت شبتو خوابتو ازت میگیرینن به خودت میگی چرا؟آخه جرا؟ آیا من حقم این بوده؟ حالا بشم تنها به امید اینکه یه نفر بیاد باهاش درد دل کنه ولی بازم دمه اون یه نفرا گرم که بودن وهستنامشب دوباره دلم گرفت پاییزه و حس دل گرفتنش ولی حسه پاییز نابود کنندس خدا لعنت کنه باعث و بانیشو ولی میگذره واسه آدما حرف زدن بده نوشتن اینجا آرومم میکنه چون میفهمم بعدها این حرفمو پتک توسرم نمیکنه امیر گفت:دلم آرامش میخواد حس میکنم بد شدم بدتر ازقبل خدایا میدونم هوامو داری بشتررررر مرسی که هوامو داری

برچسب: آشفته, نویسنده: یوسف کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 4:36

امشب دوباره اومدم بنویسم

فریادمو اینجا بنویسم

آروم بشم

یه مدته زیاد میخندم نمیدونم چه مرگمه

جلوی چشام دوست داشتنیام از دستم میره

نمیتونم حرفی بزنم غرورم اجازه خیلی چیزارو بهم نداد ونمیده

پس میخندم

میشم شاد ترین آدم غمگین جهان

خدایا دوست داشتنیامو ازم نگیر

خواسته هامو پرپرنکن،نذار بهم بخندن

چقد سخته فهمیدن ونفهم جلوه دادن

برچسب: سکوت, نویسنده: یوسف کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 4:36

بازم برگشتم به اینجا

به جایی که خوده خودمم

روزای خوب بود میان ومیرن

دچار حس سر درگمی،خسته،افسرده،شاد،خل وچل

آدم نمیدونه چشه

چقد حرف دارم واسه گفتن نوشتن فقط حوصله ندارم

اومدم اینجا که نوشتن از یادم نره

سرگرم روز مرگیا شدیم پوچ وبیهوده

ممنون از خدا که همش بزرگیشو نشنونم میده

نمیذاره جایی در بمونم

امیدوارم کمکم کنه به هدفم برسم

برچسب: نوشته,دیوونه, نویسنده: یوسف کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 4:36

یه عصر سرد زمستونی ولی بایه دل گرم مینویسم آخرین نگاه از فصلای 95 سردی وسوزش آزار وبعدش بهار وقشنگیاش زمستون وپاییز وسردیاشو غروباش از یاد میره و فراموش... جه زود دیر میشه و میگذره عمره آدمی مثه برق وباد میگذره کسی نمیگه چرا گذشت و نگذشت فقط یه چیز یادشون میمونه خوبی وبدیا کاش بتونیم واسه هم خووووب باشیم ادای خوبارو در نیاریم این چیزا تو ذهن آدم میمونه کاش آخر این سوز بهاری باشد...

برچسب: آخرین,نگاه, نویسنده: یوسف کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 4:36

از زندگی فقط غروب جمعه هاش نصیب ماشد دلگیرم و افسرده مثل غروب جمعه هجوم افکار کنه ای که فقط روح واحساسمو جریحه دار میکنه شدم مثل یه گرگ زخمی،هیچ انتظاری واسه التیام زخمام از کسی ندارم ولی طاقت زخمم دیگه ندارم فقط ادامه میدم،بی حوصله وبا هدفی که دارم ونمیدونم باش چکنم روزگار غریبیست نازنین . . . چی بودیم!!! چی شدیم!!!!! امیدم فقط به خداس میدونم که نا امیدم نمیکنه دشمنم زیاد ودوستم اندک خدایا خودت هوای بنده هاتو داشته باش . . .

برچسب: نویسنده: یوسف کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 4:36

امشب که مینویسم تو حالت خنثی به سر میبرم یه زمانی خیلی از اتفاقای حالا برام آخر دنیا بود حالا شدم سخت سخت سخت تر از گذشته اینقدر درد پیدا شد که دردای گذشته برام شد لبخندی ژکوند حسه بدی دارم امشب دلم خواب راحت میخواد یه شب خواب آروم فقط یک خیاله چقد بده پر باشی از گفتن ونتونی بگی بفهمی و نگی صدام درنمیاد دوباره نفسم گرفته سرفه های عمیق دردای خط خطی روی بدن خوبه که قوی تر شدم یه زمانی دوست داشتم چوپان باشم،نه گرگ باشم نه گوسفند خورده نشم ونخورم حالا میبینم گرگ بودن بد نیست غصه ی گوسفند بودن بقیه رو هم من بخورم به جهنم که نمیخوان خوب باشن چقد دوس دارم علان زندگیمو بزنم بره جلو از گذشته وحالم لجم

برچسب: نصفه,نوشت,دیوانه, نویسنده: یوسف کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 4:36

امان از وقتایی که بد دلت میگیره کسی نیس آرومت کنه،همش بد بدبد بدبد خداهم که کلا یادش رفته مارو،منم که دیگه به کل گفتم فراموشش کنم/کم به کم روزا یکی یکی میگذرن و عمر بی حاصلم تباه تر از قبل میشه یه مدته تو زندگیم هی نمیشه،خوشبحال اونا که براشون میشه کاش که همه چی خوب بشه،دوس دارم فقط نشون بدم خودمو به آدمایی که فقط روزای بدمو دیدن کلی حرف دارم واسه نوشتن وزدن،ولی کو شخص بخونش وگوش شنوندش اومدم نوشتم که بگم هستم مرسی از دوستای گلم که پیگیر بودنم هستن مرسی نسترن گل،که داداش کوچیکتو فراموش نکردیتار موت می ارزه به هزار تا از آدمای دوست نما

برچسب: نوشتن, نویسنده: یوسف کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 4:36

صفحه بندی